محمد بن حسين البيهقي
927
تاريخ بيهقى ( فارسي )
حاجت آيد ، فرمان خداوند را باشد ، كدام قلعت فرمايد تا بنده آنجا رود و بنشيند ؟ 1 » بو العلا گفت : خواجه را مقرّر هست 2 كه من دوستدار قديم اويم ؟ گفت : هست 3 . گفت : اين پيغام ناصواب است ، كه سلطان نه آن است كه بود و با هركس بهانه مىجويد ، نبايد كه چشم زخمى افتد 4 . و مرا ازين عفو كند 5 كه سخن ناهموار در باب تو نتوانم شنيد . استادم رقعتى نبشت سخت درشت 6 و هر چه او را بود صامت و ناطق 7 در آن تفصيل داد و اين پيغام كه بو العلا را مىداد در رقعت مشبعتر 8 افتاد ؛ و بوثاق آغاجى 9 آمد - و هرگز اين سبكى 10 نكرده بود در عمر خويش - و آغازيد بسيار بندگى و خدمت نمودن 11 و رقعت به دو داد و [ او ] ضمان 12 كرد كه وقتى سره 13 جويد و برساند . و استادم بديوان بازآمد و بر آغاجى پيغام را شتاب مىكرد 14 تا به ضرورت برسانيد وقتى كه امير در خشم بود از اخبار دردكننده 15 كه برسيده بود . بعد از آن آغاجى از پيش سلطان بيرون آمد و مرا بخواند و گفت : خواجهء عميد 16 را بگوى كه رسانيدم و گفت « عفو كردم 17 وى را ازين » ، و به خوشى گفت 18 ، تا دل مشغول ندارد . و رقعه به من بازداد و پوشيده گفت : استادت را مگوى ، كه غمناك شود : امير رقعه بينداخت 19 و سخت در خشم شد و گفت « گناه نه بو نصر راست ، ما راست كه سيصد هزار دينار كه وقيعت 20 كردهاند ، بگذاشتهايم 21 . » من بديوان آمدم و رقعت پيش او نهادم و پيغام نخستين بدادم ، خدمت كرد و لختى سكون گرفت 22 . و بازگشت 23 و مرا بخواند . چون نان بخورديم ، خالى كرد و گفت : من دانم كه اين نه سخن امير بود ، حقّ صحبت و ممالحت 24 ديرينه نگاه دار و اگر آغاجى سخن ديگر گفته است و حجّت گرفته 25 تا با من نگويى ، بگوى تاره كار بنگرم . آنچه گفته بود آغاجى بگفتم . گفت « دانستم ، و همچنين چشم داشتم . خاك بر سر آن خاكسار 26 كه خدمت پادشاهان كند ، كه با ايشان وفا و حرمت و رحمت نيست . من دل بر همه بلاها خوش كردهام و به گفتار چون بو الحسنى چيزى ندهم . » بازگشتم . و وى پس از آن غمناك و انديشهمند مىبود . و امير ، رضى اللّه عنه ، حرمت وى نگاه مىداشت . يك روزش 27 شراب داد و بسيار بنواخت